سلام!

من فکر میکنم از اولین روزی که باردار شدم مدام تو نیایش هام از خدا میخوام به زنایی که میخوان مادر بشن ,بچشونه مادر شدن رو...

کسایی که دچار سقط میشن خدا روحشونو آروم کنه :(

یادم نمیاد تو وبلاگ نوشتم یا نه اما همین یکی دو هفته پیش دو نفر دیگه خبر بارداریشون رسید...

یکی خواهر شوهرم یکی خواهرم...

من بیشتر ساعتای روز گوشیم خاموشه.مودم خونه خاموشه...

دیروز همین که چیتان پیتان کردم برم خونه ی آبجی بیفتم تو بغل مامان و منتظر بودم شوهرم آماده بشه گوشی رو روشن کردم و....

خواهری ام حالش خوب نیست :(

بچشو از دست داده...

اولین بارم بود تو این دوران از ته دلم گریه کردم.

با غم زیاد گریه کردم.

که دلم به درد اومد.

همسر هول شده بود. گوشیمو گرفت و خوند خبر رو :(

بغلم کرد و حرفای خوب زد که من قوی باشم.که نگران نباشم. که عادیه.که خودمم تجربش کردم و اگه خدا بخواد بچم حالا داره به سنی میرسه که خطر سقطش خیلی خیلی کم میشه.

که برای خواهرمم همینطوره.

که باز باردار میشه..

تو کوچه و منتظر شوهر آبجیم بودیم که بیاد دنبالمون.

زنگ زدم بابای بچه ی از دست رفته.

صدای داغونشو که شنیدم دیگه باز کنترلم از دست رفت.

و اون مرتب میگفت تو گریه نکن. آخه کی به تو گفته؟؟؟

اما وقتی فهمیدم بخاطر خنگ بودن دکترش لوله ی فالوپ آبجیمو کلا درآوردن خوب خیلی خیلی ناراحت تر شدم :(

آبجیم وقتی دکتر رفته تو هفته ی ششمش بوده اما دکترش نذاشته سونو بده.گفته تا چند هفته دیگه صبر میکنیم.

به خاطر همین آبجیم نمیدونست حاملگی خارج رحمه.

صبح تو فاصله ی اینکه شوهرش از خونه میره بیرون تا سر خیابون و میفهمه چیزی جا گذاشته و دوباره برمیگرده خونه,
آبجیم خودشو تو تخت خونی میبینه و دردش انقدر زیاد میشه که از حال میره کف خونه...

سونو که رفته هنوز بچش زنده بوده و گذاشتن صدای قلبشو گوش بده...

صدای قلبش نابودش کرده رسما...

حال روحیش خیلی خرابه و منم.....

اما وقتی میرم پیش مامان تاکید شده اون نباید بفهمه.

خیلی سخته.خیلی زیاد...

دیروز که صورتم کلی قرمز بود گفتم حالم بده بالا که میارم قیافم اینجوری میشه...

خواهرم سی و دوسالشه.مامانم خیلی وقت بود چشم به راه خبر بارداریش بود.

الان برای من ویارونه هامو آورده... تمشکی که دوست داشتم و داشتم براش پر پر میزدم... اما نوش جونم نمیشه که :(

دلم پیش آبجیمه...

درد عمل و از دست دادن رو با هم تحمل میکنه...

شوهرش هم خیلی بده حالش...

دعا میکنید براشون؟؟

که باز سرپا بشن؟

که آبجیم این مدت سوگواریشو زود از سر بگذرونه؟

که زود بتونن باز بچه دار بشن؟

از اون روزی میترسم که من ممکنه برای زایمانم برم شمال و آبجیم هنوز حامله نباشه...

خیلی سختش میشه میدونم...

منم سختم میشه :(  هیچوقت نمیخوام هیچ چیزم باعث حسرت کسی بشه.چه رسد به خواهرم :(

برای منم این حال اون خیلی سخته.

میدونم اولویتم بچه ی خودمه و حال و هواش. اما این دو روز از اینهمه گریه ناگزیر بودم انگار...  سختمه که خودمو جمع و جور کنم...

دعا میکنید؟  خیلی دعا میکنید؟ :(