چندین روزه که دربرابر نوشتن مقاومت میکنم.

حداقل چهار بار شده که لپتاپ رو روشن کردم و وارد قسمت انتشار مطلبم شدم اما یهو نخواستم بنویسم و سریع بستم صفحه رو.

دلم میخواد با احتیاط بنویسم که زیاد رو به راه نیستم تا اینکه بی پروا بگم افتضاحم.

از صبح فردای برگشتنم حال من بد و بدتر شد و این وسط سرما خوردگی همسر حکمِ نمکِ روی زخم شد.

جفتمون دراز به دراز افتاده بودیم.

دیگه کسی نبود برای احوال بدِ من مرهم باشه.

ظرفایی که وقتی من سفر رفته بودم همشونو با سفید کننده تمیز شسته بود و خشک کرده بود و سرویسم کاملا چشم نواز شده بود کم کم دوباره جمع شدن و خونه ای که مثل دسته ی گل تحویلش گرفتم باز رفته رفته به هم ریخت.

بد تر از همه این هر شب نبودناشه که دمار از روزگار دلم درآورده و روزها هم که یا بیحال و بیهوشه یا تا میرم سمتش درمیره میگه تو مریض میشی بعد من هر بار نگاهت میکنم زجر میکشم که باعثش شدم تو حالت از اینی که هست بدتر شه.

خلاصه تمام اینها دست به دست هم داده که من هم جسما هم روحا کمی از پا بیفتم.

میدونی؟ دلم گرفته و تنگه...

انگار که بیست روز باشه سفر باشم و ندیده باشمش..

خوب خیلی عذابه کنارمه و از آغوشش از بوسه اش از همه چیزش محرومم :(

دو روزه با هر زحمتی هست بستمش به دونه ی به و شلغم.خودمم جهت پیشگیری برای اولین بار تو زندگیم شلغم خوردم :|

در حال اذیت شدنم و خیلی ضعیف شدم..

چند روزه فراموش کردم لذت بردن چجوریه؟

جلو آینه وایمیسم و نگاهش میکنم که شکممو پهن تر کرده و دیگه داره کم کم معلوم میشه یه خبرهایی هست اما این چند روز نتونستم باهاش درست ارتباط بگیرم و بخاطرش ناراحتم.

یه ذره حس گناه دارم.

وقتی به اون صدای گریه ی جادویی که برای اولین بار میگه "مامان من اومدم" فکر میکنم بیشتر احساس گناه میکنم.از اینکه رو به راه نیستم.از اینکه این دایم التهوع بودنه بی حوصله ام کرده... با وجود اینکه میدونم تقصیر من نیست اما خوب اینکه اشکام نچکن پایین از کنترلم خارج شده.


میدونم اینا میگذرن.

میدونم خیلی ها آرزوی بچه دار شدن رو دارن حتی اگه قرار باشه کل نه ماه رو دراز به دراز افتاده باشن.

میدونم باید خدا رو شکر کنم.

میدونم همش به بغل کردنش و شنیدن خنده هاش و اینا می ارزه.

خلاصه که میدونم.. برام از این کامنتا نذارید لطفا.

در واقع این پست یه جور اطلاع دادن بود که بگم چرا نیستم؟ نمینویسم و اگه میخونمتون خاموشم و کامنتام دیر تایید میشدن..

جز لبخندتون و کنارم بودنتون چیزی نمیخوام.

از عزیزایی که کامنت دادن یا تو دایرکت اینستا مرتب از احوالم پرسیدن ممنونم ازشون.

ببخشید که نتونستم تک به تک جواب بدم..

ان شا االله که با حال بهتر برمیگردم :)


+

زِ حَد بُگذَشت مُشتاقی و صَبر اندَر غَمَت یارا

به وَصلِ خود دَوایی کُن دلِ دیوانه ی ما را

چنان مُشتاقَم ای دلبَر به دیدارَت که از دوری

بَرآیَد از دِلَم آهی, بِسوزَد هفت دریا را...


سعدی