نتیجه تصویری



سلام دوست جان ها .
یعنی اومدم که کلی درهم برهمی جات بنویسماااا.یه ذره غر بزنم اصن :)
اول بریم سر بحث شوعر ^_^

خوب جونم براتون بگه که وضع غذا دهی شرکت ها خیلی افتضاحه. یعنی دیگه چه شرکتی باشه که غذای آدم به کارکناش بده. من که همیشه میگم خیلی صاحبان قدرت این جور شرکت ها وحشی و بی ادبن. والا. مثلا شرکتی که من کار میکردم اصلا  نوع غذای پرسنل تولید و کارکنای اداری متفاوت بود. مثلا برای ما یه عدس پلو سرو میکردن که یه چیز مزخرررفی بود و اصلا اون گوشت کوفتی توش فکر کنم سنگدون مرغ بود.یا کباب کوبیده اصلا معلوم نبود چه جونوریه؟ یا قورمه سبزیمون انگار علف توش بود. خیلی از خانما برا خودشون غذا میاوردن. منم میبردم.اما مردای بیچاره با اون کارهای سخت و طاقت فرسا مینشستن میخوردن.. خوب چی کار میکردن؟ بخاطر همین میگم اگه اون غذاها خوبه مدیر تولیدم از همون کوفت کنه. کارگزینی هم همونو بخوره.مهندس فلان خط هم از همون. اگه هم خوب نیست چرا کارگر بخوره؟

حالا شرکت همسر هم همینجوریه.مثلا میگم گلم امروز چی خوردی؟ میگه نمیدونم.. بهمون گفتن قیمه است اما نمیدونم چی بود؟ یا هر چیزی..

حالا شنبه همسر که ده شب از شرکت برگشت من موقع روبوسی گفتم پیاز خوردی؟ اونم گفت آره :| و دیگه من خونه رو گذاشتم رو سرم..
تو برا چی پیاز خوردی؟ من که صبح تا شب تنهام با این حالم الانم که شبه اینهمه منتظر شدم حالا رغبت نمیکنم پیشت بشینم. اصلا تو فکر من نیستی.. اونم هی میگفت بخدا تقریبا نون و پیاز خوردم غذامون خیلی بد بود گرسنه بودم :| اما من که دیگه خون جلو چشمامو گرفته بود فورا رفتم تو اتاق و گفتم باشه پس شبم تنها بخواب >_<
راستش طفلی کلی هم ناراحت شد :) میگفت خوب تو هم یه کم به شرایط من فکر کن. راست میگفت من حتی نهار هم نداده بودم بهش.اونم دیر بیدار شد دیگه یکسره رفت شرکت... اما باز به بوی پیاز که فکر میکردم دلم پیچ میرفت.خون جلو چشممو میگرفت. این شد که من خوابیدم تو اتاق اما یکی دو ساعت بعدش با وجود اینکه همسر کمر درد داره و رو تخت خیلی بدتر میشه اومد پیشم و نازم کرد و همونجا خوابید. خودشم کشته بود بوی پیاز رو ببره ^_^ منم دیگه به روی خودم نیاوردم...

یکشنبه هم یه روز خیلی بد بود..
از سر صبح حالم افتضاح بود.برای مدارک دانشگاه مجبوری بیرون رفتم که دیدم اونجا میگن ما به همسرتون گفتیم باید فلان کپی رو هم بیارید و همسر به من نگفته بود... یعنی میخواستم فقط از وسط نصفش کنم.. وقتی برگشتم باز بهش غر زدم که اونم پر رو تشریف داشت میگفت تو باید خودت میدونستی که فلان چیزم باید ببری :| بعدم بی حال شدم و افتادم یه گوشه و یهو دیدم یه چیزی تو گلومه انگار.یهو بغضم ترکید و حالا گریه نکن کی گریه کن...

خلاصه اون بیچاره رو که تلاش میکرد منو آروم کنه اما من حتی نمیدونستم واقعا برای چی دارم گریه میکنم خل کردم :)

دیگه بعد از ظهر هم همچنانی که حالم افتضاح بود .دلمم گرفته بود. شروع کردم نهار خوردن. اما کلا تا شب مثل میت بودم...

امروز اما با وجود اینکه از صبح تا عصر تهوع داشتم اما یکی دو ساعتی هست بهترم...

اما کلا یه ذره دپرس فرمم...  تازه اول بارداریمه اما همش حس میکنم من این بار بزرگو دارم کج دار و مریز به مقصد میبرم..
نمیدونم واقعا زیاد از خودم انتظار دارم یا نه اما خوب خیلی تنبل شدم.. هیچ بویی اذیتم نمیکنه ها اما تو آشپزخونه انگار جو متفاوتی نسبت به باقی جاهای خونه هست. برام بو نمیده اما توش حالم بد میشه. ظرفا میمونه همش همسر میشوره.. همسر جانم پوستش اگزما داره و مرتب کرم میزنه با این وجود حتی نباید با مایع دستشویی دست بشوره اما چون میشوره همیشه قرمزی و تورم هاشو داره.اما الان که دیگه ظرف میشوره بدتر شده.زخماش ترک برداشته و خیلی بد شده. اصلا هم نمیتونه با دستکش بشوره.برای همین هر بار اون میره سر ظرفشویی من خیلی از خودم ناراحت میشم. میگم باید هر جور هست خودم بشورم اما اون نه :( خیلی ناراحت پوستشم :(
تازه ریخت و قیافم خیلی شلخته شده. حتی حوصله ی حمام رفتن ندارم.دیگه ناخنام بلند و سوهان کشیده و مرتب نیست. همش از ته کوتاه میکنم چون حوصله ی رسیدگی ندارم.حتی موهامو دلم نمیخواد شونه بزنم.چه برسه به اینکه موچین و قیچی و بند انداز بگیرم دستم :|
حتی هی مثل قبل هر شب هرشب لباس عوض نمیکنم به شوهرم بگم تنوع از ما انتخاب از شما :(
کتابای خوب و عزیزم رو دلم میخواد بخونم اما ولشون میکنم خاک بخورن.
نزدیک خونه یه پارک هست که دلم میخواد هر روز یه کم قدم بزنم برم اونجا بشینم این هوای پاییزی رو بدم تو دل و قلوه ام اما مثل حسنی شدم که از خونه بیرون نمیره :(
خلاصه با تمام عشقی که به تو دلی دارم زندگی مزخرفی برای خودم ساختم :( و برای شوهر طفلکیم :(

آهان قسمت خوبشم بگم..

امروز صبح بیدارم میکنه میگه بلاگر بلاگر پاشو بهت یه چیزی بگم.
بعد گوشی دستشه.
میگه تبریک میگم شما امروز وارد نه هفتگی خود شدید ^_^
بعد شروع میکنه به خوندن تغییرات این هفته تا آخرش . خیلی باحاله :)
دو تا فیلم سونو پیدا میکنه از هفته ی نهم و میبینیم و اینجوری روزمون شروع میشه..

من دو تا دوست دارم که مداااام دارن از بچه مینالن :|
یکیشونو زیاد جدی نمیگیرم چون معمولا در خور شرایط حالش عوض میشه. مثلا بنالی اونم میناله.اما یکیشون واقعا و همیشه از ته دلش میناله..

تا اونجایی که بعد تولد بچش یادم میاد همیشه بهم گفته خر نشی ها... بچه نیاری هااا. خودتو بدبخت نکنی هاااا... بچه بلای جوونه.. اگه میخوای خواب بهت حروم شه بیار.. اگه میخوای یکی برینه تو اعصابت یکی بیار.. بچه فقط  زندگی رو سرد میکنه و آدمو از چشم شوهر میندازه...
بچه یه حجم بزرگی از بدی و نکبته... و من سه ساااال بود که اینا رو همیشه تو هر تماس تلفنی , چت تلگرامی و دیدار ازش میشنیدیم و همیشه بحث میکردم سرش... آخرین بار بهش گفتم حق نداری به من بگی بچه نیار و برای زندگیم آیه ی یاس بخونی >_<

بچه آورد تازه یادش افتاد میخواد آزاد باشه هر روز بره تو شهر بچرخه.نمیتونست.
تازه یادش افتاد میخواد سر کار بره. نتونست.
تازه یادش افتاد کلاس بره.نتونست و حالا متاسفانه تبدیل شده به یه آدمی که همش خودشو به در و دیوار میکوبه و میبینه رهایی نداره..

چند ماه پیش بهش گفتم دوست جان؟ این ناشکریه هااا. خدا بهت دختر شیرین زبون دسته گل داده چرا انقدر بد میگی از وجودش؟
هی میگفت تو نمیفهمی. تو مادر نیستی.گفتم الان خدا ازت بگیرتش راضی میشی؟ گفت خفه شو :)))  گفتم خوب تو هر روز داری همه جوره اینو به خدا میگی که اگه این نبود من خوشبخت بودم .دستم تو جیبم بود.با شوهرم خوب بودم.یهو دیدی خدا بخواد خوشبختت کنه...
یه کم موند گفت خدا نکنه. تو راست میگی من ناشکرم..

اینا گذشت تا چند روز پیش تو گروهمون من داشتم برای تو دلی جانم ذوق میکردم و تغییرات هفتشو میگفتم باز این اومد :| باز آیه ی یاس.
و به باقی دوستام گفتن اینکه شماها خر نشید یه وقت...  و به منم میگفت بچت که دنیا اومد بهت میگم..


میدونید اینا رو گفتم برای همتون که ممکنه مادر باشید یا مادرای آینده باشید... منم میدونم گاهی بچه ها یه کارایی میکنن مامان از خستگی ممکنه بشینه گریه کنه اصلا.. اما من هرگز ناشکری در مورد این امانتا تو کتم نمیره...

میگمااا ای کسانی که اینستا گرام ندارید بنظرتون  وقتی تو زمستون قلمبه میشم و پالتو و کاپشنم منو نمیپوشونن چه لباس گرمی باید بپوشم؟

همینا دیگه.من میرم یه سیب بخورم بچم خوشگل شه ^_^