دوستهای جانی سلام☺

آخرین روز شمال بودنمم رسید.. 

میخواستم بگم این قافله ی عمر عجب میگذره و این صحبتا دیدم نه بابا خیلی هم دیر گذشت این سری..  

برای من یه تعطیلات ایده آل هفت تا ده روزه.

نه بیشترش رو دوست دارم نه کمترش..

الان دقیقا بیست روزه که خونه ی خودم نیستم. درسته که همسر هم اومد چهار پنج روز با هم بودیم اما دیگه این روزهای نبودنش عصبیم کرده.

اما خدا رو شکر این بار نه اومدنش نه دوریش مساله ساز نشد.


نمیدونم چرا برخلاف باقی سالها تو این موقع سال بارون نداشتیم.خیلی دلم تنگ شده برای بارون.مردم کم کم دارن محصولات شالیزارهاشون رو برداشت میکنن و وقتی از تو روستاها رد میشی بوی خوب عجیب برنج یه حال خوبی بهت میده.

این روزهای آخر خیلی خوب بوده.

همش با دوستهام قرار گذاشتم..

شنبه با یه دوست رفتم انزلی.

یکشنبه رفتم رشت و تا سه شنبه که دوباره کلاس داشتم شب اول رو خونه ی آبجیم و شب دوم رو خونه ی یه دوست خیلی صمیمی دیگه بودم.

تو این چند روز هزاربار گفتم خدایا زندگی تو رشت رو خیلی زود برام میسر کن..

بعدش هم خدایا به دوستای صمیمیم یه مقدار دست و دل بازتری بده خوب 😑

این نهار آخر رو هم خونه ی آبجی بزرگ بزرگه هستیم و من منتظرم همچین که نهار از حلق مبارکم پایین رفت برگردم خونه ی بابا و چمدونم رو ببندم و خودمو آماده کنم. ساعت هفت غروب تو اتوبوس خواهم بود ^_^

دلم برای بچه های آبجیم خیلی زیاد تنگ میشه.. 

خوردنی ترین دخمل روی زمین رو باید با غم زیاد ببوسم و برگردم.

فداش بشم که کلی باهام رفیق شده بود تازه :(


اما قسمت خوبش اینه که اون سمت سفر همسر جانم منتظرمه .

فکر کن؟ فردا شش صبح که برگرده خونه کلی با دیدنم ذوق میکنه..

خوش به سعادتش خلاصه ^_^


حتما تا هفته ی آینده یه طرح یه ساله هم برای اینترنت میخرم و باز به وبلاگ نویسی درست حسابی برمیگردم.

بهترین لحظه ها رو براتون آرزو میکنم.

و خوب طبق رسم مسافرت هم ازتون حلالیت میخوام..

خیر پیش.