سلام.

امروز هفتم مرداده و من و همسر زندگیمونو از دیشب به طور رسمی تو خونه ی جدید شروع کردیم :)
همسر جانم دیشب مرخصی گرفته بود و بعد از شام خونه ی خواهر دسته جمعی رفتیم شهر بازی و خوش گذشت :)
بعد از اون هم ما برگشتیم خونه ی خودمون و مهمونها همه خونه ی اون یکی آبجی خوابیدن که امروز سحر راه بیفتن و برگردن شمال.
حالا دیگه واقعا تنها شدم اینجا...
اما خوب اونقدری کار دارم که این روزهای قبل سفرم دلتنگ نباشم.
البته به طور کلی من آدم اونقدر وابسته ای نیستم که دلتنگی خانواده خیلی آزارم بده.نه که نباشم اما با حقیقت زندگی کنار اومدم دیگه.
فکر میکنم به اینکه من شرایط زندگیم رو خودم انتخاب کردم .وقتی ازدواج میکردم میدونستم قراره دور از شمال باشم اما پذیرفتم پس الان دلیلی نداره مدام کام خودم رو تلخ کنم..
خلاصه که دیشب تنها شدیم دیگه و یه کمی حرف زدیم.بیشتر سنگامون  رو وا کندیم و گلایه هامونو گفتیم.نمیدونم چرا هر وقت من ناراحتم اون زود تر از من هزار تا دلیل ردیف میکنه که از من ناراحت تر باشه :|
خلاصه صحبت کردیم و تموم شد رفت دیگه..
امروز هم بیدار که شدیم از این موهبت نزدیکی نون بربری به خونه استفاده کردم و با گفتن : "همسری! مادر بچه های آیندت نون بربری میخواد" ایشون رو فرستادم بیرون و خودم بساط یه صبحانه ی مفصل رو آماده کردم ^_^ در حین صبحانه هم آهنگ گوش دادیم.از سالار عقیلی و علیرضا قربانی و روزبه نعمت اللهی...
بعدش یه عالمه دنبال کتاب بادبادک باز گشتیم که بقیه شو بخونیم اما چون یافت نشد نشستیم فیلم دیدیم :)
راستش امروز اولین روزی بود که احساس برگشتن به روال خوبِ زندگی رو داشتم :)

هنوز 20 درصد کارهای خونه مونده.
هر کی بگه تنبلم که تو این 5 روز هنوز کار برام مونده کچل میشه هااا :))
خوب من همش خونه ی خواهر بودم به خاطر مهمون ها :)
اما الان که خودمم و خودم دیگه تا قبل سفر همشو درست میکنم .
از اونجا که سفرم هم نزدیکه دیگه برای خونه نت نگرفتم و الان هم گوشی همسر جان رو مودم کردم و پست میذارم :)
خدا رو شکر میکنم بخاطر نعمتهایی که دارم..
همین داشته های کوچولو موچولو و نعمت های بیشتر و بهتر ازش میخوام :)
روز خوبی داشته باشید عزیزانم.ممکنه دیر تایید کنم نظرات رو و تا شمال نرم هم گمون نکنم بتونم بخونم وب هاتون رو :)
این روزها سعی میکنم بیشتر با اینستا که راحت تر در دسترسم میاد یه چیزهایی بنویسم و باز کنارتون باشم..