سلام عزیزان :)


حس پستهای آخر سال بهم دست داده :)

نمیدونم شاید چون امشب آخرین شبیه که زیر سقف این خونه سرمونو رو بالش میذاریم.

خوب من تقریبا همه چیز رو جمع کردم. توجه نمودید؟؟  تقریبا ^_^

خوب دیروز که از هفت صبح بیدار بودم و بعد از کلاس کله ی سحر رفتم خونه ی خواهرم که اون دو تا آبجی دیگه رسیده بودن و دیدار تازه کردیم و ماچ و موچ و بگو و بخند بعدش هم که من برگشتم خونه تا به کارهام برسم..


و خلاصه تا غروب یکسره سرپا بودم... همسر جانم هم این روزها احساس میکنم از هیچ تلاشی برای رفتن روی اعصاب من فروگذار نمیکنه

حالا بعدشم میاد به آدم آویزون میشه عذر خواهی و اینا هاا اما خوب تو همین دو روز به قول گلی عزیزم گاهی دلم خواسته سیخ داغ بکنم تو چشمش

از چهار جلسه غیبت زبانمم استفاده کردم و امروز بعنوان آخرین جلسه تا فاینال که هفته ی بعد برگزار میشه قرار بود یه کنفرانس فرمی درباره ی یه جای عجیب تو ایران بدیم و من هم که اینهمه سرم شلوغ بود اصلا وقت این رو نداشتم برم بشینم چند تا مقاله از نت دربیارم و حالا بخونم و یکی انتخاب کنم..

مستقیم رفتم وبلاگ دکتر کچلمون :) و پست ریگزار جن رو دوباره خوندم و رفتم همونو گفتم خیلی شیک خیلی هم استقبال شد :)


دیگه الانم با نظم و ترتیب یه جا نشستم و منتظر عمو قالیشویی ام که بیاد ببره این جرثومه های چرک رو 

هنوز تو آشپزخونه کار دارم.. همه چیز رو تمیز تمیز دارم میبرم..  هوم میخوام یه فکرهایی هم برای شیشه های حبوبات بکنم.. یعنی میخوام براشون ظرف جدید بخرم و چیزهایی رو هم که تو شیشه نگه میدارم مثل بابونه و بهار نارنج و نشاسته و این صحبتا شیشه هاشونو قشنگ کنم..

البته اینا که میگم واسه دو ماه بعده چون الان که اصلا وقت ندارم

و اینکه اگه میدونید چه اسپری رنگی برای شیشه مناسب میباشه راهنمایی بفرمایید :)


از اونجا که همسر بعد تصادف دیگه همسر بشو نشد :)) بنده ی خدا البته و شوهر آبجیمم که همین چند ماه پیش تو پاش پلاتین گذاشت و هنوزم کاری بکنه پاش ورم میکنه و دیگه کس دیگه هم نداریم امسال قرار شد کارگر بگیریم. خوب براش 250 کنار گذاشته بودیم و کلی هم پیشاپیش به من یکی زور داشت >_<

حالا دیروز یه آقایی اومد گفت اول باید وسایل رو ببینم...  هیچی دیگه گفت 400 میشه!!!

خوب این چه وضعشه؟؟؟؟  این ماه اوضاعمون خیلی خراب میشه :| بعد من با کدوم پول سفر برم دیگه؟؟؟

میدونم تا همینجاشم تو این پست سگ داره میزنه گربه میرقصه اما اینم بگم و برم..

من و آبجی تو روزای معمولی با هم خوبیم.. اما هروقت از شمال مهمون میاد یا وقتی دوتایی میریم اونجا اصلا دیگه نمیتونیم همو تحمل کنیم..

همیشه یه بحثی بینمون پیش میاد که اگه من بخوام دنبالشو بگیرم واویلا میشه اما خدایی هربار آخرش میگم بی خیال... ادامه نمیدم که همونجا تموم شه..

دیروز تو خونه اش میگم بچه ها اومدن خونه ی من دوست دارم غذای تکراری درست نکنم بعد میگه تو اصلا لازم نیست فکر مهمونی باشی به خونه ات برس.میگم خوب من تا شنبه خونه رو مرتب میکنم و تمام میشه.نهایتا فرشا رو یکشنبه میگیرم که تا اون موقع بچه ها پیش تو میمونن..

میگه نه کلا من نمیذارم بیان خونه ی تو..  حالا اینا شوخی اینا نیستااا... کاملا جدیه.. مثلا میخواد بگه چون باید به مهمونا خوش بگذره همش خونه ی من باشن که پذیرایی و آشپزیم بهتر از توئه.. خوب منم ناراحت شدم و یکم بحث کردیم :(

کلا متاسفانه همیشه یا ناخودآگاه انرژی منفی میده یا از اینکه آدم رو با یه چیز آزار دهنده اذیت کنه خوشش میاد..

یهو به آدم میگه این چه مانتوی مسخره ایه پوشیدی :| ابروهات چقدر زشت شده :|

هر چی هم من نقطه ی مقابلش میشم و هر بار ازش یه تعریفی میکنم اصلا انگار نه انگار..

اصلا مدیریت روابطمون گاهی از دستم در میره.. گاهی باهاش بحث میکنم... خوب نمیشه که به اسم کوچیکی و بزرگی یکی همش آدم رو بکوبه :(

واقعیتش اینه ماها تو عقاید و افکار و همه چیزمون یه تفاوت صد و هشتاد درجه ای داریم و تنها پیوند خونیه که اون عشق رو بینمون نگه داشته..

رسما مامان دوممه و میدونم اینو اما گاهی از دستش عاصی میشم واقعا :(

حالا خواهر اینام یه سفر دو روزه رفتن و باز فردا برمیگردن همینجا و احتمالا تا آخر هفته میمونن :)

خدا کنه فرشا رو شنبه عصر بیارن تحویلمون بدن که دیگه پرونده ی اثاث کشیه بسته شه کاملا :)

روز خوبی داشته باشید :)

در پناه خدا باشید :)