سلام دوستای خوبم :)

بنده روحیه ی خوبِ اکتیوم رو دوباره به دست آوردم و خدا رو شکر حال و هوامم خیلی خوبه :)

همسر که انگار تو همون مرحله ی خرابی کولر گیر کرده و خودشو هنوز با درست شدنش هماهنگ نکرده. همش مثل گرما زده هاست.

هی میگه من مریض شدم :| اصلا حال و حوصله نداره..  گرونی خونه خیلی براش سنگین تموم شده و دیگه پری روز هم آب پاکی رو ریخت دستم و گفت قام قام نمیخریم :(

منم عصبانی شدم..  از اینکه یه ساله برای یه مغازه این پا و اون پا کرده و هشت ساعت شرکتش به زور جواب گوی هزینه هاست.از اینکه نمیتونیم پس انداز کنیم و اقتصادمون داره درجا میزنه..  اونم مدام هی از رویای این مغازه میپره به اون مغازه و اصلا نمیدونه با خودش چند چنده :|

همه ی اینا رو هم بهش گفتم و اول یه کم دعوا کردیم بعد گفت با حرفات منو شرمنده کردی :((

از خودم و اینکه نتونستم زبون به دهن بگیرم بدم اومد اون لحظه اما خوب حرف ناحق هم نزدم.

چون کارت حقوق دست منه احساس میکنم منو به خاطر پول نداشتن ته ماه مقصر میدونه..

بعد که غر میزنه میگم من برای خودم چیزی خریدم از این پول؟

میگه عزیزم من اصلا کار میکنم تو در رفاه باشی و برای خودت بخری..

خوب پولمون اصلا در اون حد نمیرسه که من بخوام هر وقت دلم بخواد چیزایی که میخوامو بخرم.خرجای شخصیمو از سه ماه سیصدی که مال خودمه میدم اونم که این ماه برای خونه خرج کردیم من خیلی هنر کردم صد تومن برای این و اون هدیه خریدم و برا خودم چندتا دل خوش کنک..

خوب من میگم صبر تنها برای بهتر شدن شرایط که کار آدم عاقل نیست آدم خودشم باید یه حرکتی بکنه..

الان یه ساله قول داده ماشین بخریم امسال اینم که اینجوری میگه..

خوب بهم زور داره غر پولی که برای خرجمون میره رو من باید بشنوم.

زندگی همینه دیگه یه ماه آدم دندونش درد میگیره یه ماه آدم کولرش خراب میشه یه ماه آدم مریض میشه دکتر میره..


فکر کنم شاید اینم تو همین بی حوصلگی هاش بی تاثیر نبوده..

خلاصه که این و یه سری مسایل درون و بیرون وب همه دست به دست هم دادن به خون هم تشنه نیستیم اما خیلی هم صمیمی نیستیم..

برگشتمون مستلزم صبر و گذشت و یه استارت پر انرژیه اونم که به عهده ی منه منم که فعلا حالشو ندارم :)


دیروز مادر شوعر جانم زنگ زد .گپی زدیم و وقتی قطع کردم اصلا نمیدونستم چی کار کنم.. نه میگه دقیقا چندم میان.نه میگه چند نفری میان :|

فقط میگه هروقت شما رفتید خونه ی جدید ..

امروز خیلی فکر کردم که اینجوری نمیشه..

به همسر میگم زنگ بزن شما بپرس کی میان ؟

میگه خودت بزن.

میگم من روم نمیشه اصرار کنم..

میگه تو؟؟  با همین زبون سه متری؟؟ روت نشه؟؟

خلاصه خودم زنگ زدم :)

خیلی رک و راست بهش گفتم عزیزم ببین من یکم میرم خونه ی جدید.دوم دو تا خواهرام میان یه هفته ای هستن.اگه شما همزمان بیاید من نه میتونم درست حسابی با اونا باشم نه اونا میتونن بیان خونه ی من که شونصد نفر آدم تو نود متر جا کنار هم باشیم..

هم من برای پذیرایی خیلی بهم فشار میاد.

برگشتنی هم من باهاشون میرم شمال و نیستم یه مدت. پس شما زود تر بیاید .

ایشونم گفت چون من میخوام برات آبغوره اینا بخرم تازه یه هفته دیگه دخترمم سرش شلوغه پس ما این سری نمیایم و تو با خیال راحت به خانوادت برس.هر وقت برگشتی سرت خلوت شد ما هم میایم پیشت :)

انقدر خدا رو شکر کردم.یه جوری هم بیشتر سرشلوغی دخترش رو گفت و کار پدر شوهرم که من شرمنده و معذب نشم..

کلی عذر خواهی کردم اونم قربون صدقه ام رفت گفت من از تو ناراحت نمیشم اصلا راحت باش :)

آخرشم گفت یه بچه برام بیار در عوض :)))

اصلا ناقلا شده دیگه گروکشی میکنه ^_^


خلاصه که به خیر گذشت :)

خدا میدونه الان چقدر حالم بهتره..

دیگه واقعا میدونم چی به چیه .موقع چیدن خونه هم خواهرام میان و من راحت ترم حداقل.

سه سال پیش هم که اومدیم این خونه همین دو تا آبجیم اومده بودن اینجا و خدا میدونه اگه اونا نبودن من چجوری میخواستم از پس اثاث کشی بربیام..

ما وقتی اومدیم اینجا رو دیدیم راستش انقدر وسایل صاحبخونه لوکس بود که با نقشه ی کلی خونه و آشپزخونه ی جذابش دست به دست هم داده بودن و اصلا جای حرفی نذاشتن.

اما وقتی خونه رو خالی کردن و اومدیم تمیز کنیم حاضرم قسم بخورم تو یه سال و نیمی که اونا اینجا بودن حتی یه بار دستشویی رنگ سفید کننده و جرمگیر ندیده بود..

احتمالا در این حد که مسواک شوهره رو برمیداشته دور تا دور میکشیده :دی

توضیح نمیدم که حالتون بد نشه فقط همینو بگم خواهرم سه بار پست هم با انواع مواد اون جا رو شست که تازه تونستیم اسمش رو بذاریم سرویس بهداشتی..  کف اتاق خوابا افتضاح. کابینتای آشپزخونه که اصلا داخلش تمیز نشده بود.. یعنی اصلا!

برای همین من تصمیم گرفتم خونه رو قبل رفتنم هر جاشو جمع میکنم تمییز هم بکنم..

اصلا دوست ندارم کسی بیاد کارایی که وظیفه ی انسانی منه بکنه..

ان شاالله که خونه ی جدید رو هم کثیف تحویلمون ندن :(

خوب دیگه من برم تا شب بکوب دور خودم بچرخم

+ سعی کن قشنگی های زندگی رو ببینی!

  زندگی از اینی که هست آسون تر نمیشه , تو قوی تر شو :)