سلام عزیزای دلِ برادر :دی


چهارشنبه بود که همسر گفتن خوب برنامه ی فردا شب چیه؟

گفتم چی باشه؟

گفت کسی رو دعوت نمیکنی؟

منم که دندونم هنوز درد میکنه واقعا حال تنها چیزی که نداشتم مهمونی بود.. اما خوب چون همسر دوست داره و مهمونی خونش کم بود نگفتم نه.

گفت بگو آبجیت اینا بیان.

گفتم باشه اما فکر کنم انقدر وا رفته بودم از شنیدن پیشنهادش که کاملا تابلو بود. گفت اگه فردا بیدار شدی دیدی حوصله داری البته...

پنجشنبه ظهر بود که من دیگه تصمیم قطعی گرفته بودم بیخیال مهمونی شم..

فکر کن مهمون دعوت میکردم و تازه فکر میکردم چی بپزم و برم چند ساعت تو آشپزخونه وول بخورم :|

نزدیک برگشتن همسر بود که تلفن زنگ خورد..

الو؟

سلام عزیزم چطوری؟

قربونت آبجی شما خوبید؟

فدات شم برنامه ی شبتون چیه؟

(چون دفعه ی پیش هم من میزبان بودم با خودم فکر کردم خدایا چی بهتر از اینکه الان مطمئنا میگه شام بیاید پیش ما؟)

هیچی عزیز برنامه ای نداریم . (و مشتاق و منتظر با نیش باز)

پس ما میایم پیش شما .. مشکلی نداره که برای شام بیایم؟؟

من : :| :O

باشه عزیزم قدمتون رو چشم..  (اشک در شرف حلقه زدن تو چشمام بود :دی)


و همسر اومد...

بی حوصله با دندون درد دچار درد چی بپزم هم شده بودم..

گفتم قیمه بادمجون اما لپه نداشتم.

گفتم مرغ اما مرغ روز نداشتم..

هیچی دیگه یه مرغ محلی گوگولی برداشتم و درسته هم بود منم همونجور درسته پختمش.

تلفن زنگ خورد.

الو؟

خاله؟؟

جانم؟؟

کیک هم بپز برای شب.

:| باشه.

از اون کیکای بیخودت نپز که قابلمه ای هستاااا!

از کدوم کیک بپزم عزیزم؟

خامه ای بپز!

ببینم چی میشه گلم..


دختر خواهرم که 5 سالشه..

هر چی دستور کیکامو نگاه کردم دیدم کی حال داره باترکریم درست کنه :/ خامه هم که نداشتم.. راستش اصلا رو مود کیک نبودم ..


خلاصه که شب اومدن و رفتن.

شوهر خواهرم همیشه از دست پختم سلیقه ام تزییناتم یه جوری تعریف میکنه که تعریفش صاف میره تو قلبم ^_^

بعدش که رفتن اگر چه خواهرزاده ام یه کفگیر چوبیمو شکوند و یکی از تربچه مصنوعی هامم گاز زد جای دندوناش روش مونده اما واقعا حالم خوب بود.. با تمام خستگیم واقعا حس کردم چقدر جای شکر داره که خواهرم اینجاست ..

وقتی رفتن من و شوهری آخرین شب با هم بودن رو غنیمت دونستیم.. میوه خوردیم دوباره.. تلویزیون دیدیم..

بازی کرد و به من نشون میداد اون جنگای لج درار رو و من با کمال صبوری زل زدم به صفحه ی گوشیش و سعی کردم خاطره ی روزای سیاه اون لحظه ی کنار هم بودن رو خراب نکنه..


بعدشم خل شدم رفتم تو اتاق خوابمون رو تاج تخت رو پر از شمع کردم و انقدر رویایی شده بود که برای خودم عشق کردم..

همسر میخواست بیدار بمونه تا سحر... میگفت دیروقته بخوابم دیگه نمیتونم بیدار شم اونوقت تشنه میمونم..

کنارِ هم تو نور شمعا تا سحر بیدار موندیم و حرف زدیم و خندیدیم و گریه کردیم :)

آهنگ گوش دادیم..  براش آهنگ میرسم به تو مازیار فلاحی رو گذاشتم و میگم اینو من دادم مازیار بخونه که تقدیم تو کنم ..  میخنده و ضعف میکنه برام.. میگه من یه روز اگه دستت بدم دووم نمیارم.. زنده نمیمونم..


دیشب خوشبخت بودم و فکر کردم به هزاران زنی که یه روزی مثل من خوشبخت بودن اما ورق زندگیشون یه جور غیر قابل حدسی برگشته..

براشون آروم اشک ریختم.. براشون آرامش خواستم..

برای شوهرم حرف زدم و از همجنسام گفتم که همجنساش در حقشون جفا میکنن.

گفتم میترسم از آینده ای که نمیدونم چی در انتظارمه..

گفت من هیچ چیز نیست که تو یه زن بخوام و در تو نباشه.. هیچی..

وقت سحر که خوابیدم انگار بهترین خواب دنیا بود.. روحم سبک بود..

امروز هم که کل روز خونه بود و شب رفت شرکت..

فردا بعد کلاس میرم دندون پزشکی..  خیلی دندون درد اذیتم میکنه.. دیگه مسکنی ندارم که بخورم.. منی که اصلا قرصی نیستم و هر دردی رو ترجیح میدم بکشم تا قرص بخورم براش :((

اگه فردا بخیه دندونمو بکشه از پس فردا روزه میگیرم :)

خوب دیگه خدا حفظتون کنه.. شنبه ی خوبی در انتظارتون باشه :)


+ گر سر بِرَوَد فدای پایَت

  دست از تو نمیکُنَم رها من ----> سعدی