رو صندلی ایوون خونه نشستم.

سرمو که بلند میکنم یه عالمه شمعدونی قرمز و صورتی نگام میکنن.

یه عالمه رز سفید بهم لبخند میزنن.

گلای سفید و بنفش ریز ریز کف چمنا باهام چشم تو چشم میشن.

صدای مامانو میشنوم..  "مامان جان برات بهار نارنج و نعنا گذاشتم ببری.ببخش هیچی دیگه نیست بهت بدم"

دور سرش میخوام بچرخم با این حرف.

میگم مامان من که برای بردن نیومدم اومدم ببینمتون.

کنار خونه یه کارگاه سنگ سازی هست. اما چون از بچگیم صداشو شنیدم انگار نیست اصلا..

اینجوری میتونم صدای پرنده ها رو بشنوم.نمیدونم چی هستن اما صداشون بی نظیره..

میدونم از امشب که برمیگردم تو آپارتمان دیگه نه خبری از این رنگها هست نه اثری از این صداها...

یه دل سیر بهشون زل میزنم.

یه دل سیر گوش میدم.

یه دل سیر خدا رو شکر میکنم..

گاهی میگم کاش میشد دستای مهربونشو بوسید..