درود و عرض ادب :)


از محبتتون برای پست قبل ممنونم عزیزان.. شماها منابع بزرگ انرژی هستید برای من :)

فقط دلم از یه پنج شش تا کامنت تو پست قبل گرفت واقعا ... که هیچ کدومشونم تایید نکردم.. چون نمیخواستم همه برن اسم اون دوستانم رو بخونن.
البته از خود اون عزیزان ناراحت نیستم.علت اشاره ام به این جریان تو این پست هم اینه که فکر میکنم شاید اینا سوالای فقط پنج شش نفر نباشه..
انواع کامنتا با این جملات که واقعا راضی هستی طلاق بگیری؟
یعنی تو دوست داری طلاق بگیری؟
یعنی تو طلاق میخوای؟
و اینکه واقعا فکر میکنی طلاق بگیری زندگی بهتری در انتظارته؟

عرضم به حضور انورتون که بانوان عزیز شما خودتون به عنوان زن از طلاق خوشتون میاد؟
اگه نه که حتما قابل درکه منم دوست ندارم:/
اما مگه ماها تو زندگی هامون هیچوقت پیش نمیاد کاری رو علیرغم خواستمون انجام بدیم؟ کاری رو بکنیم که حس میکنیم بهتره در حالی که برامون ممکنه سخت هم باشه.. ؟
من هم به جدایی از این جهت نگاه میکنم.. دنبال یه زندگی عالی بعدش نیستم.من دنبال آرامش هستم..  یا حد اقلش اینه دنبال اینم آدمی که برام مهمه آرامشمو ازم نگیره و همه چیزِ یه زناشویی و رابطه رو جلو چشمم زیر پاش نذاره..
چرا فکر میکنیم زن حق نداره اینا رو بخواد؟
چرا خودمون رو لایق یه زندگی خوب ندونیم؟
چرا اگه زن در حقش جفا شد بی مهری شد خشونت شد و دم نزد میذاریم پای صبوریش نمیذاریم پای حقارتش؟
چرا اگه زن تاب نیاورد مشکلاتی رو که امیدی به حل شدنشون نیست میذاریم پای دیوونگیش که از چهار دیواری خونه ی شوهر زده بیرون نمیذاریم پای عزت نفسش؟

خلاصه اینکه نه.. من دلم طلاق نمیخواد.. اما اگه تنها راهی باشه که برام بمونه با غمِ زیاد میپذیرمش.

و این با غم زیاد یعنی میدونم شبای زیادی از دلتنگی و گریه نفسم میگیره اگه چنین چیزی پیش بیاد.
یعنی میدونم ممکنه یه زن مطلقه چه مشکلاتی داشته باشه.
که میدونم ممکنه با خانوادم دچار مشکل شم.. یعنی غم همه ی اینا هست...

خوب این شفاف سازی رو همینجا میبندم.. *خواهشا دوستا تو کامنتها به این جریان اشاره نکنید. نمیخوام جبهه سازی کرده باشم علیه اون دوستان که از قضا یکی دو تاشون خیلی هم دوستانِ جانی هستن :)

خوب دیگه چون نمیدونم چجوری حرفامو ادامه بدم بریم سراغ + نوشت :)

+ خیلی وقته که از یه درد تو ناحیه ی حدودا چهارانگشتِ باز زیرِ پسِ گردنم متمایل به سمت دست راستم عذاب میکشم.. {آدرس ^_^} خوب همیشه نیست که اما تو عید نوروز به اوج خودش رسید و دقیقا از همون سمت مماس میشد به همون نقطه تو قفسه ی سینه ام.. شمال یه دکتر رفتم گفت آزمایش مینویسم برای تراکم استخوانت اما خوب چون وقت نشد و به تعطیلی خوردیم گفتم وقتی برگشتم خونه ی خودم دوباره میرم دکتر.
خلاصه که هفته ی پیش رفتم..
صدای قلبمو گوش داد و یه مقدار هم معاینه ی فیزیکی کرد.. خوب این دکتر اینجا رییس نظام پزشکیه و خیلی تشخیصش سر زبونهاست و سالی یه بار هم میره آمریکا برای به روز کردن علمش..
آخر سر گفت اسپاسم عضله است و فقط درمانت ورزشه.البته به دوری از گوشی و لب تاپ هم اشاره کرد... بعد منم تا اونجا بودیم سریعا جریان اون بیماری برادر و خواهرم رو تعریف کردم و گفتم به خودم مشکوکم که گفت دختر جان! برای خودت بیماری مجازی درست نکن! گفتم آزمایشی هست که مطمئن شم؟
گفت گیرم که رفتی آزمایش دادی گفتن فلان ژنت مشکل داره میخوای چی کار کنی؟ وقتی قابل درمان نیست چرا بیخود بری چند میلیون پول بدی که بشنوی بیماری؟ گفت در عوض فکرت رو مثبت کن و هرچی رو که خدا برات در نظر گرفته با جان دل پذیرا باش ضمن اینکه اصلا شما بیمار نیستی ^_^ در مورد احتمال ابتلای بچه ام هم پرسیدم گفت یک در خیلی میلیون چنین چیزی ممکن میشه.باز بسپرش دست خدا.بعدشم یه نوار قلب برای دردهای همچنانی قلبم دادم و گفتم اکوم افتادگی دریچه میترال رو نشون داده.گفتن اکوت غلط کرده :) شما تپشهات بسیار عصبی هست و این باعث دردته و دریچه ات سالمه :)  خلاصه اون بیماری مهمه رو خیالم ازش راحت شد :)

+ اینهمه کرم فلان و بهمان میزنیم صورتمون جوون بمونه بعد با این همه شب بیداری ها کلی به این پوست بدبخت ضرر میزنیم :(

+ بعد دو هفته باشگاه رفتم.. من از اونام که ورزشکار نیستم اما ورزشکاران را دوست دارم :/

+ تصمیم دارم مانتو های قدیمیم رو از دور خارج کنم... امروز رفتم خیاطی و اندازه ها و مدلمو دادم بعدش رفتم پارچه خریدم.خدایا دستمزد خیاطه زیاد نباشه.. هفتاد تومن پول پارچه دادم.خیلی ظلم میشه اگه از مانتو حاضری گرون تر دربیاد :/

+ برنامه ی بادمجون سرخ کنون و پیاز سرخ کنون دارم یکی دو روز آینده :)

+ خوب دیگه ساعت چهار و ده دقیقه است.. صبح بخیر ^_^ من برم بخوابم Zzz