بامداد یکشنبه

سلام عزیزانم :)

من که حالم عااالیه.. حال شما هم امیدوارم خوب باشه :)

دارم از بهار لذت میبرم.. خدایا شکر گویان :))

چند روز پیش داشتم تو خونه راه میرفتم که متوجه شدم یه چیزایی رو شونه هام میلغزه.. یه حس خوشایند مو بلند گیسو کمند بودن باز دوید زیر پوستم^_^

هرچند که موی کوتاه کوتاه حس میکنم بیشتر بهم میاد اما کلا موهامو دوست دارم. پرپشت و خوش حالت... یه جوری که اگه من جای شوهرم بودم برای زلف یار شعر میگفتم اصن ^_^
 از پارسال که کوتاه کوتاهشون کردم به خودم قول دادم دیگه نزنمشون تا دوباره مثل قبل عقدم بلند بلند شه :)

با شریک زندگی هم خوبم.. یه جوری که میشه بعد اونهمه شوعر شوعر کردن الان باز بهش بگم همسر جان :)

پنجشنبه برای شام مهمانی خونه ی آبجی بودیم :) بدجوری جای همه خالی :)

بعد برای جمعه هم اصرار کردن باز شام بریم اونجا.که رفتیم.

بهشون گفتم اگه بچه های خوبی باشن هفته ای دو بار شام میریم خونشون ^_^

جمعه دوست مشترک من و آبجی هم بود..

نی نیشون بد قلق شده بود اما بغل من آروم میشد.. بعد بابای بچه میگفت بلاگر خانوم امشب ثابت کردی که صلاحیت دنیا آودرن یه سه قلو رو داری :)
شب خوبی بود همه شروع کرده بودن از خاطرات باحال قبل ازدواجشون تعریف کردن.

تازه دیشب فهمیدم که آبجیم و شوهرش رو یه بار گشت تو پارک گرفته بود.بعد شوهر خواهرم یه عالمه خوراکی خریده بود به ماموره داده بود نبرده بودشون بازداشت گاه >_<

بعد منم تعریف کردم چجوری تو روز خواستگاری من شوهر آبجیم اومد که بشینه یهو زااررررت شلوارش از فاق یه طوری پاره شد که خواهرم چادر آورد دورش پیچید تا بلند شه بره شلوارشو عوض کنه و هممون مردیم از خنده اون روز :)))

بعد آبجیم خواستگاری دوستشو تعریف کرد که هی مادر عروس شوهرشو صدا میزد آقای فلانی تشریف بیارید کارتون دارم.هی حرف میومد وسط مرده نمیرفت. هی آقای فلانی باهاتون کار واجب دارم. هی نمیشد بره. تا آخر گفت آقای فلانی زیپ شلوارتون بازه ^_^

واااای خدا مجلس خواستگاری از این شاد تر اصلا ؟؟؟

جمعه اولین شب هفته ی تنهایی من بود.
شب خونه ی آبجی موندم..

امروز ساعت چهار برگشتم خونه.. تن ماهی به دست برای همسر :)

همچنان بازی میکنه اما نه دیگه یه جوری که اعصاب خرد کن باشه.. این چند روز یه کم مراعات کرده..

امروز میگه دوستم داری؟

میگم آره.

میگه اما یه وقتایی قشنگ ازم بدت میاد..

میگم آزارم میدی !

نگاه میکنه میگم آدم شو خواهشا..

میگه هستم..

میگم آدم شو.. انقدر بازی نکن.. مگیه بابا امروز فقط نیم ساعت بازی کردم که..

میگم فردا هم آدم باش.. تو سفر هم آدم باش...همیشه باش..

میخواد در مورد سفر باز حرف بزنه باز خالی ببنده که بازی نکردم دستامو میذارم جلو دهنش محکم فشار میدم... میگم فقط بگو چشم بحث نکن!

غش میکنه از خنده ...

میگم اصلا یه قراری میذاریم.هر وقت تو از شور به در کردی و من عصبی شدم از بازی کردنت گوشیتو خرد میکنم..

میگه دیوونه نباش.

براش قسم میخورم که اینکارو میکنم.

میگه میرم یه گوشی بهتر میخرم.

براش قسم میخورم که گوشی جدید و قدیم حالیم نمیشه اگه بازیت آزارم بده ده بارم گوشی بخری باز میشکنم..

با گفتن عجب دیوونه ی کله خری هستیااا به بحث خاتمه میده :/

و من به این فکر میکنم که میدونم این بحث اینجا تموم نمیشه و به عمل میرسه. شوهر همیشه قول بده عمل نکنِ خودمو میشناسم :|

راستش یکی دوروزه با یه حس خاصی بهش فکر میکنم. یه چیزی که دلم نمیخواد اسمشو بذارم دلسوزی هاا اما یه چیزایی هست که...

من همیشه آدم اجتماعی هستم.اگه پیشقدم نشم برای آشنایی حداقل کسایی رو که پیشقدم میشن مایوس نمیکنم.اما شوهرم اینجور نیست.هیچوقت تجربه نمیکنه دوستی های جدید رو.حتی آشنایی های جدید رو. خوب در این مورد من خوشبخت ترم.

هر اتفاقی که میفته برای من یه راهی هست که خلاص شم از هزارتا فکری که سرمو دارن منفجر میکنن.من مینویسم یا راحت از دردم برای کسی حرف میزنم و از این بابت خیلی خوشبختم اما شوهرم اینطور نیست..

وقتی خیلی شادم میتونم یه شهرو به ولوله بندازم.میتونم شادی و انرژیمو وسعت بدم .قر بدم اصلا... اما شوهرم اینجور نیست.کلا شادی و غمش تو خودشه..

من اگه از کسی ناراحت بشم حتی اگه نگم میتونم ناراحتیمو به طرف نشون بدم اما اون اینطور نیست..

من اونجوری ام که تو جمع غریبه زود میتونم به حرف بیام و خودمونی شم یا بدرخشم تو جمع فامیل و اینا اما شوهرم معمولا نگاه میکنه و گوش میده...

این وسط همه چیزش با منه.. فقط برای منه که بلند بلند ممکنه سالی چند بار قهقه بزنه.. برای من فقط درد دل میکنه.. برای من از حسرتاش میگه... فقط برای شادی من گاهی میرقصه به مسخره یا حرکاتی که میدونم پیش خواهرشم روش نمیشه بکنه..
یه جنبه هایی از شخصیتشو که به هیچکس نشون نمیده فقط به من نشون میده..

میدونم اینا تقصیر من نیست و اینا ضعف های خودشن .
میدونم من همیشه هولش میدم به سمت مثبت یه جور که رها شه از بند یه سری چیزای عجیب اما بیشتر اوقات نمیشه..

اما گاهی که بخاطر بازی از منم دور میشه و ساعتها نه میخنده نه حرف میزنه نه چیزی و میبینم چجوری هر روزش کسالت بار تر از روز قبله ناراحتش میشم..
وقتی از منم دور میشه یا انقدر منو عذاب میده با این بازی که واقعا میخوام ازش دور بشم که آرامش بگیرم و یه جوری میشه که دیگه پیش منم نمیتونه حرف بزنه یا بخنده یا همین کارای معمولی ناراحتش میشم..

الان که میبینم بعد اینهمه روز سر سنگینی و اخم من و دوری خودش اینهمه چیز میز تو وجودش مونده بود ناراحتش میشم...

خدایا این بازی لعنتی رو از زندگی من کم کن! از چشمش بنداز.. خوب نمیتونم دیگه ببینم اینقدر به خودش به من به زندگیمون صدمه میزنه...

.........................................................................................................................................................

+ باز داره ساعت خوابم هر شب عقب و عقب تر میره :|

+ چقدر جناب مشایخی عشق بود تو برنامه ی آقای مدیری...

+ آیا وبم الان آهنگ داره؟؟ براتون پخش میشه؟

+ کتاب خریدم..  شازده کوچولو و کوری :)

+ حتما حتما حتـــــــــــــــما برید اینجا و عکس پست رو ببینید :)

+ مَرا به هیچ بِدادی و مَن هَنوز بَر آنَم / که از وجودِ تو مویی به عالَمی نَفُروشَم :)

+ سعدی